
رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما راکودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش راپدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش راو من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فرداگاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،و روزگار می گذردو ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های لبریز فردا،ابرها را دوست داریم هرچند سیاه و تاریک فقط بخاطر باران وشمردن اولین قطره هایش بر روی شیشه،با رنج بیگانه ایم و با مرگ غریبهبر بال فرشته ها می خوابیم و با پرتو خورشید چشم می گشائیم،چه زود می گذرد ایام خوش و دوران سرخوشی،و می ماند همۀ آن روزهای شیرین در خاطر دفتری که در گوشه ایبخاک افتاده است ... بخوانید...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
تو می رفتی و پنجره ها باز بودباد آرامی در حیاط می وزید وشاخه های درخت نو پا را تکان می دادتو رفتی، اما هنوز هم کسی نیستکه پنجره ها را ببندد ... بخوانید...
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که انسانها با درک مشترک خودپای بر روی ترسها و نیازهایشان خواهند گذاشت و آنبهشت جاوید را در زمین محقق خواهند ساخت و آن روزی استکه اخلاق در جامعۀ بشری بی هیچ واهمه و چشم داشتی ازآینده یا از کسی نهادینه خواهد شد و بدین ترتیب آرزوی بشربرای رسیدن به کمال، جامۀ عمل خواهد پوشید ......
ادامه مطلب
رفتند و هیچ نگفتند آن لحظه که در حسرت ماندن بودنددر آرزوی رفتن بسی زیستند، نه زندگی کردند و نه مردندبه مانند تخم هرزی که باد می آورد هر کدام به گوشه ای افتاده ایمخوش اقبال آن کس که در جایی افتاد که تنومند شدو چه بد اقبال بود آنکه غلت خوردن شبنم از گلبرگ رزهای وحشی را ندیدو اسبی که شاعر نبود، آوای باران از پشت پنجره در دفتر شعر من جاری استولی در گوش دراز گوشی که در گل مانده است سرود بدبختی استصدای تندر و برق آسمان مرا لذت شاعرانه می بخشداما به زنبوری که راه گم کرده است پیغام مرگ می دهداز روشنای ظلمت نیستی به تاریکی روشن هستی آمده ایم که نه،آورده اند ما را، واین نه از حکمت اولی بلکه از جهالت مردم روزگار بود ...Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
گنجشکهای روی درخت را هزار بار شمرده ام به یاد درس حساب مدرسه ......
ادامه مطلب
وقتی تو رفتی سنجاقک های برکه پرواز نکردندغـــــــــــم آنها به سنگینی غروب بود وقتی تو رفتیقاصـــــــدکها دور ماه افتاده در آب، آنقدر گشتند تا غرق شدند با رفتن تو سکوت آمد غم آمد اشک و سوز آمد خانه بی تو دلگیر و گلها همه پژمرده اند عکس تو دیگر روی دیوار نیست تو چنان آهسته رفتی که جای تو در رویای من خالیست بی تو غربت پائیز را چگونه سر خواهم کرد خاموشی زمستان را با کدامین شمع روشن خواهم کرد با ...
ادامه مطلب
در 24 مرداد 1396 ساعت 9:30 دقیقه سه شنبه شبپدرم دار فانی را ودا گفت و بعد از 85 سال عمر با عزت چشم از جهان فرو بست او رفت و خیلی آرام نقطۀ پایانی بر تمامی خستگی ها و بی قراری هایش گذاشت پدرم مرگ را بمانند یک خواب شیرین و ناز در آغوش کشید و آسوده گشت اما دیدن آن لحظه ها برای من یعنی تنها پسرش و نیز بر همۀ بازماندگان بسیار دردناک و جان فرسا بود و بعداز مرگش تحمل جای خالی و مرور خاطراتش جانسوزتر...
ادامه مطلب
دلم تنگ است مثل قناری در کنج قفس در غروب بی کسی و بی فردایی نفسهایم مثل خرگوش ترسو، کوتاه و تند است من اسیر بودنم، در اضطراب رفتن زمین را چنگ میزنم من پرستوی عاشقم،مست و غریب تک درخت صحرای بی رهگذر، مامن و پناه من است آمدنم برای ماندن بود، ماندنم برای رفتن شد من از رفتن می هراسم، رفتن فقط پرواز نیست مقصــــــــــــــــــــــــــدی باید مقصد من گم شده در فرداهای نامعلوم، راه را نمی شناسم،شوق رفتن ندارم لاکن باید رفت، من از اسباب سفر دو پای لنگ دارم و گاهی دلی پر از شوق اما نمی دانم چگونه باید رفت، کجا باید رفت ... ...
ادامه مطلب
خیلی ها میگن رفتن یعنی دل کندن، یعنی فراموش کردن، یعنی جدا شدن اما من میگم رفتن یعنی سیر شدن، یعنی بیزار شدن، یعنی اینکه همه چیز بوی تکرار میدهد، یعنی ماندن واقعا" ملالت بار است باید رفت و از این وضع خلاص شد ... ...
ادامه مطلب
به نگاهم اعتباری نیست احساسم خط خطی ست خوابهایم همه آشفته و ناتمام است دفتر خاطراتم پاره و پوسیده است نوشته هایش همهدلگیر و پر بهانه مثل دفتر عشق تو مثل غروب دریای غم مثل ... در سایۀ درخت کهنسال سوخته از خشم آذرخش من مشقهای نا تمام خود رابی نهیب معلم دلسوز و بد اخلاق به پایان میبرم اما در حسرت خودکار قرمز رنگآموزگار قلبم از تپش وا میماند وچشمانم در آرزوی آن روزهای سخت اما شیرین مثل خیابانهای خیس بهار تر میشود ... ...
ادامه مطلب