رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما را
کودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش را
پدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش را
و من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فردا
گاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،
و روزگار می گذرد
و ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های لبریز فردا،
ابرها را دوست داریم هرچند سیاه و تاریک فقط بخاطر باران و
شمردن اولین قطره هایش بر روی شیشه،
با رنج بیگانه ایم و با مرگ غریبه
بر بال فرشته ها می خوابیم و با پرتو خورشید چشم می گشائیم،
چه زود می گذرد ایام خوش و دوران سرخوشی،
و می ماند همۀ آن روزهای شیرین در خاطر دفتری که در گوشه ای
بخاک افتاده است ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی