
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گوشه ای از آسمان در حصار برکۀ شب اسیر بودو من به امید فردا، دور ستاره های پر نور خط می کشیدم ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
بعضی از آدمها مثل سطل آشغال نو می مانند هرچه هم ظاهرشان زیبا و پر نقش و نگار باشد بالاخره تویشان پر از زباله است ......
ادامه مطلب
اینبار اگر من و تو دست در دست هم دهیمهیچ لاله ای نخواهد روئید، از پیوند دستان ما اینباردرختان خشکیده شکوفه خواهند داددشتهای بی حاصل سرسبز خواهند شدآسمان در شادی این بیداریباران را به ما هدیه خواهد کردو ما اینبار اندیشه ها را آب خواهیم دادو خیال و توهم را از ذهن ها خواهیم زدود ... بخوانید...
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که انسانها با درک مشترک خودپای بر روی ترسها و نیازهایشان خواهند گذاشت و آنبهشت جاوید را در زمین محقق خواهند ساخت و آن روزی استکه اخلاق در جامعۀ بشری بی هیچ واهمه و چشم داشتی ازآینده یا از کسی نهادینه خواهد شد و بدین ترتیب آرزوی بشربرای رسیدن به کمال، جامۀ عمل خواهد پوشید ......
ادامه مطلب
نه زندگی کردیم نه توانستیم کسانی راکه زندگی می کنند یک دل سیر تماشا کنیم، همانند ماهی به تنگی عادتمان دادند و به ما آموختند که زندگی با مرگ میسر می شود ای لعنت بر این زندگی ... ...
ادامه مطلب
بسیار تلخ است اینکه بدانی هستی و روزی نخواهی بود و بــودنت با رنج همراه باشد و نبودنت با یاس، و همۀ این وبلاگ بازی کلمه ها نامش باشد وبلاگ زندگی کلمه ... ...
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
گنجشکهای روی درخت را هزار بار شمرده ام به یاد درس حساب مدرسه ......
ادامه مطلب
این شبها وقتی باد قطره های باران را با خود به شیشه میزند همۀ خاطره ها در تیک تاک ساعت قدیمی زنده میشود ... ...
ادامه مطلب
دلم تنگ است مثل قناری در کنج قفس در غروب بی کسی و بی فردایی نفسهایم مثل خرگوش ترسو، کوتاه و تند است من اسیر بودنم، در اضطراب رفتن زمین را چنگ میزنم من پرستوی عاشقم،مست و غریب تک درخت صحرای بی رهگذر، مامن و پناه من است آمدنم برای ماندن بود، ماندنم برای رفتن شد من از رفتن می هراسم، رفتن فقط پرواز نیست مقصــــــــــــــــــــــــــدی باید مقصد من گم شده در فرداهای نامعلوم، راه را نمی شناسم،شوق رفتن ندارم لاکن باید رفت، من از اسباب سفر دو پای لنگ دارم و گاهی دلی پر از شوق اما نمی دانم چگونه باید رفت، کجا باید رفت ... ...
ادامه مطلب
ما بازیگران قابلی هستیم، براحتی نقش عوض میکنیم بزودی رنگ میبازیم، اگر دشنه ای بر قلبمان فرو رود آنرا توجیه میکنیم، تنها کاری که از انجام آن عاجزیم پافشاری بر منطق و احقاق حق است، ما ترجیح میدهیم نان را به هر قیمتی که باشد بدست آوریم و عافیت را با هیچ چیزی عوض نکنیم ... ...
ادامه مطلب
به نگاهم اعتباری نیست احساسم خط خطی ست خوابهایم همه آشفته و ناتمام است دفتر خاطراتم پاره و پوسیده است نوشته هایش همهدلگیر و پر بهانه مثل دفتر عشق تو مثل غروب دریای غم مثل ... در سایۀ درخت کهنسال سوخته از خشم آذرخش من مشقهای نا تمام خود رابی نهیب معلم دلسوز و بد اخلاق به پایان میبرم اما در حسرت خودکار قرمز رنگآموزگار قلبم از تپش وا میماند وچشمانم در آرزوی آن روزهای سخت اما شیرین مثل خیابانهای خیس بهار تر میشود ... ...
ادامه مطلب