من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته ام
من تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟
من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته ام
من ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده ام
من به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام،
من آن کودک خسته ام که ناامید ازبزرگی به کنج آرام کودکی خزیده ام
لحظه هایم سنگین است چون کوه، مرگ را به تازگی اش می ستایم
من خسته ام از رنجهای بی اتمام زندگی و خسته تر،
از شادی های اندکی که در میان انبوه غم رنگ باخته اند
من این کیمیای پر جنب و جوش حیات را
به گوشۀ خلوت و دنج گورستان متروک می ارائهم،
من برندۀ حیات بودم و ارائهندۀ زندگی،
من ناله نمیکنم، حرفهای من از دل افسرده بیرون نمی ریزد،
من مشتاق عطر تازگی مرگم، من این زندگی را به مرگ می ارائهم ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی