1 و هیچ نگفتند آن لحظه که در حسرت ماندن بودند
در آرزوی رفتن بسی زیستند، نه زندگی کردند و نه مردند
به مانند تخم هرزی که باد می آورد هر کدام به گوشه ای افتاده ایم
خوش اقبال آن کس که در جایی افتاد که تنومند شد
و چه بد اقبال بود آنکه غلت خوردن شبنم از گلبرگ رزهای وحشی را ندید
و اسبی که شاعر نبود،
آوای باران از پشت پنجره در دفتر شعر من جاری است
ولی در گوش دراز گوشی که در گل مانده است سرود بدبختی است
صدای تندر و برق آسمان مرا لذت شاعرانه می بخشد
اما به زنبوری که راه گم کرده است پیغام مرگ می دهد
از روشنای ظلمت نیستی به تاریکی روشن هستی آمده ایم که نه،
آورده اند ما را، واین نه از حکمت اولی بلکه از جهالت مردم روزگار بود ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی