من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته ام من تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟ من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته ام من ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده ام من به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام، من آن کودک خسته ام که ناامید ازبزرگی به کنج آرام کودکی خزیده ام لحظه هایم سنگین است چون کوه، مرگ را به تازگی اش می ستایم من خسته ام از رنجهای بی پایان زندگی و خسته تر، از شادی های
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی