خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرم در اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرم سیاهی را در نگاه غمبار خود می بینم به چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش، مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است، تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم به خواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی