در 24 مرداد 1396 ساعت 9:30 دقیقه سه شنبه شب
پدرم دار فانی را ودا گفت و بعد از 85 سال عمر با عزت چشم از جهان فرو بست
او رفت و خیلی آرام نقطۀ پایانی بر تمامی خستگی ها و بی قراری هایش گذاشت
پدرم مرگ را بمانند یک خواب شیرین و ناز در آغوش کشید و آسوده گشت اما دیدن آن لحظه ها
برای من یعنی تنها پسرش و نیز بر همۀ بازماندگان بسیار دردناک و جان فرسا بود
و بعداز مرگش تحمل جای خالی و مرور خاطراتش جانسوزتر،
روزها و ماهها وشاید سالها باید بگذرد تا غم نبودنش کمی تسکین یابد
اکنون همۀ ما بمانند مرغ پرکنده به هر جا که میرویم خون مان به درون سینه جاری میشود
ظاهرمان عزادار نیست اثری از رخت سیاه بر تن ما نمی بینی اما
غمی به بزرگی کوه بر دل همۀ ما سنگینی میکند
غم از دست دادن پدر ذره ذره جان را می فرساید بمانند سایش سنگ زیر قطره های آب
چه کنیم که رسم روزگار این است و پیک مرگ سراغ تک تک ما خواهد آمد و ما را جز شکیبایی و تسلیم
راهی نیســـــــــــــــــــــت ...
برچسب: پدرم,
نویسنده: پارسا فراهانی