
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم بهخواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ......
ادامه مطلب
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرم در اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرم سیاهی را در نگاه غمبار خود می بینم به چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش، مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است، تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم به خواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ......
ادامه مطلب
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گوشه ای از آسمان در حصار برکۀ شب اسیر بودو من به امید فردا، دور ستاره های پر نور خط می کشیدم ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارمغروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم بهخواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین'>برترین برترین ها می شوم ... ...
ادامه مطلب
رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما راکودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش راپدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش راو من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فرداگاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،و روزگار می گذردو ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های لبریز فردا،ابرها را دوست داریم هرچند سیاه و تاریک فقط بخاطر باران وشمردن اولین قطره هایش بر روی شیشه،با رنج بیگانه ایم و با مرگ غریبهبر بال فرشته ها می خوابیم و با پرتو خورشید چشم می گشائیم،چه زود می گذرد ایام خوش و دوران سرخوشی،و می ماند همۀ آن روزهای شیرین در خاطر دفتری که در گوشه ایبخاک افتاده است ... بخوانید...
ادامه مطلب
باورهای خام و چالش ندیده بمانند پرچین های سبزی هستندکه اندیشۀ ما را احاطه کرده اند و چون سبزند دلربا و آرامش بخشنداما به واقع آنها حصارهایی اند که فکر ما را زندانی خود کرده اند،تنها راه رهایی از آن، پرواز دادن اندیشه است بدون هیچ واهمه ای ... بخوانید...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
بعضی از آدمها مثل سطل آشغال نو می مانند هرچه هم ظاهرشان زیبا و پر نقش و نگار باشد بالاخره تویشان پر از زباله است ......
ادامه مطلب
تو می رفتی و پنجره ها باز بودباد آرامی در حیاط می وزید وشاخه های درخت نو پا را تکان می دادتو رفتی، اما هنوز هم کسی نیستکه پنجره ها را ببندد ... بخوانید...
ادامه مطلب
شب های گرم و روزهای سرد،شهری مه آلود و مردمانی منگ،نفس هایی که هر روز تنگ تر و تنگ تر می شوددرختانی غرق در دود و تاریکی، و زندگی های رو به پایان،سکوتی گم شده در هیاهوی بی هدفو مرگی که با نفس های بی رمق،رنگ زندگی به خود می گیرد ... بخوانید...
ادامه مطلب
در پشت ابرهای سیـــاهنه آفتابی بود نه مهتابیاما چشمـان بی قرار ماهمچنان در انتظار بــــود ......
ادامه مطلب
پرنده های دست آموزبا اینکه آزادند احساس آزادی نمی کنندچون اسیر ترسها و اندیشه های خود هستند ......
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که انسانها با درک مشترک خودپای بر روی ترسها و نیازهایشان خواهند گذاشت و آنبهشت جاوید را در زمین محقق خواهند ساخت و آن روزی استکه اخلاق در جامعۀ بشری بی هیچ واهمه و چشم داشتی ازآینده یا از کسی نهادینه خواهد شد و بدین ترتیب آرزوی بشربرای رسیدن به کمال، جامۀ عمل خواهد پوشید ......
ادامه مطلب
در خیالم جوجه های رنگی ام را می شمارمشاید که بی قراریـــــــــم، به قرار کودکی امپیوند خــــــــــــــــورد ......
ادامه مطلب
یک نهال ظریف یاسمن کنار آلبالوی جوان انیس و غمخوار شبهای بی ستاره یار دیرین این خانۀ فرسوده، یادآور گذشته های دور و شیرین مامن پرنده های تنها کاشتم تا آرام دردهای این دل خسته و درمانده باشد ... ...
ادامه مطلب
وبلاگ لحظه کلمه وبلاگ هایم کلمه را ورق بـــــــزن دلتنگــــــــی آزارم میدهـد ... ...
ادامه مطلب
بسیار تلخ است اینکه بدانی هستی و روزی نخواهی بود و بــودنت با رنج همراه باشد و نبودنت با یاس، و همۀ این وبلاگ بازی کلمه ها نامش باشد وبلاگ زندگی کلمه ... ...
ادامه مطلب
رفتند و هیچ نگفتند آن لحظه که در حسرت ماندن بودنددر آرزوی رفتن بسی زیستند، نه زندگی کردند و نه مردندبه مانند تخم هرزی که باد می آورد هر کدام به گوشه ای افتاده ایمخوش اقبال آن کس که در جایی افتاد که تنومند شدو چه بد اقبال بود آنکه غلت خوردن شبنم از گلبرگ رزهای وحشی را ندیدو اسبی که شاعر نبود، آوای باران از پشت پنجره در دفتر شعر من جاری استولی در گوش دراز گوشی که در گل مانده است سرود بدبختی استصدای تندر و برق آسمان مرا لذت شاعرانه می بخشداما به زنبوری که راه گم کرده است پیغام مرگ می دهداز روشنای ظلمت نیستی به تاریکی روشن هستی آمده ایم که نه،آورده اند ما را، واین نه از حکمت اولی بلکه از جهالت مردم روزگار بود ...Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
گنجشکهای روی درخت را هزار بار شمرده ام به یاد درس حساب مدرسه ......
ادامه مطلب