شوخی طبیعت - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 19:22
سالهاست که میخواهم بنویسم اما نمیدانم چه بنویسمآیا از آدمها بنویسم یا از حیوانات وگیاهان و گلها، از چه چیز آدمها بنویسم، از حماقتهایشان یا از توهمات و خودشیفتگی هایشان،از هنر و علمشان یا از احساسات ظریفشان،از ظلمها و جنایتهایشان بنویسم یا از انسانیت و رافتشان،از چی از کجا و چگونه بنویسمآیا از پریشان...
برترین ها - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 19:22
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدن...
من گل انارم - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 19:22
من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته اممن تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟ من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته اممن ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده اممن به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام،من آن کودک خسته ام که ن...
برترین ها .. - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 2:25
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرم در اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرم سیاهی را در نگاه غمبار خود می بینم به چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش، مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است، تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد ره...
من گل انارم .. - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 2:25
من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته ام من تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟ من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته ام من ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده ام من به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام، من آن کودک خسته ام ...
اگر توانسته ای که .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی اگر توانسته ای که به دنیا بیآیینگران رفتنت نباش، چرا که اشخاصی می توانند بروندکهتوان آمدن داشته باشند ... نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 20:49 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
شوخی طبیعت .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی سالهاست که میخواهم بنویسم اما نمیدانم چه بنویسمآیا از آدمها بنویسم یا از حیوانات وگیاهان و گلها،از چه چیز آدمها بنویسم، از حماقتهایشان یا از توهمات و خودشیفتگی هایشان،از هنر و علمشان یا از احساسات ظریفشان،از ظلمها و جنایتهایشان بنویسم یا از انسانیت و رافتشان،از چی از کجا و چگو...
قصۀ تکراری .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گذر هیچ نگاهی بر دفتر من نمی افتدگویی همه خود یا شاعرند یا قصه گوو شاید قصۀ آدمها شبیه هم است و تکراری ... نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 13:9 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
جوانی .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی جوانی که می رود سه چیز را با خود می بردطراوت و تازگی، عشق، امید و زندگی ... نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 13:12 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
کودکیم .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی کودکیم جا ماند در خانۀ دوستجوانیم بر سر دو راهی ها گذشت ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:7 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
گوشه ای از آسمان .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گوشه ای از آسمان در حصار برکۀ شب اسیر بودو من به امید فردا، دور ستاره های پر نور خط می کشیدم ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
مرا ساخته اند .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی مرا ساخته اند و لباسی بر تنم دوخته انددر سرم لوحی است که در آن نگاشته اندچگونه برقصم، و من می رقصم ومستانه آزادی خود را پای می کوبم ... نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 14:43 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
هدف .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی موجودی که حضورش با وجودش معنا می یابدچگونه می تواند هدفی داشته باشد؟! اصلا"چگونه می توان بدنبال چیزی گشت که در هستی نیست،براستی هدف غائی هستی چیست؟ کسی می داند ...؟ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 8:18 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا )  | 
دیر زمانی است .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی دیر زمانی است که با کفش هایم به گفتگو ننشسته امگل ها را از نزدیک به خلوت خود نخوانده امزندگی مور را به دقت دنبال نکرده امای کاش زندگی ابدی بود و تازگی جاودانولی چه کنم که نیست و زندگی همین یک دم استگاهی به رنج و گاهی به شادیو ما همچنان اسیر و گرفتار آن ... نوشته شده در جمعه بی...
برترین برترین ها .. - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 2:13
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارمغروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری ن...
دغدغه .. - تاریخ: 1403/5/11 ساعت: 20:08
نوشته هایم کور است و دیدگانم کم سو،کتابهایم در کنج کتابخانۀ پوسیده، خاک می خورند،انگیزه ای برای چالش نمی بینم،من که حاصل اراده ای کورم من که وجودم پر ازهزاران اما و اگر و چرا است چگونه بیاندیشمبرای چه بیاندیشم،اندیشه های نابسامان من چه سودی دارند،گیج و گنگ آمدیم و بی حاصل زیستیماکنون که وقت رفتن است...
نیلوفران صورتی .. - تاریخ: 1403/5/11 ساعت: 20:08
نیلوفران پیچیده بر تنۀ درختان گل داده اند،آنها دیگر از سرما نمی هراسند، حتی بی وجود تکیه گاه هم گل می دهند،شاید زمستان بی رحم باشدولی آنها دوباره در بهار جوانه خواهند زدو با رنگهای آبی و صورتی خود زندگی را معنا خواهند کرد،آنها باغ را به وجد خواهند آورد و به پروانه ها شهد خواهند دادآنها باران را معطر...
خلوتگاه من .. - تاریخ: 1403/5/11 ساعت: 20:08
کسی جز من در این خلوتگاه من نیست و من پژواک این راز سر به مهرم،گلها و خورشید و آدمها همه در رویای من جاریست،من بمانند بوی تند قهوه در روز آدینه تو را از دور می خوانمبرای نفس هایت که میدانم روزی همسفر با بادصبا بود و روزی تنگ،من امید و شادی و اندوه بی پایانم، در این کوتاه عمری که دارم،من کسی نیستم شا...
رفته گر سیاه پوش .. - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 12:04
رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما راکودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش راپدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش راو من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فرداگاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،و روزگار می گذردو ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های ...
باورهای خام .. - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 12:04
باورهای خام و چالش ندیده بمانند پرچین های سبزی هستندکه اندیشۀ ما را احاطه کرده اند و چون سبزند دلربا و آرامش بخشنداما به واقع آنها حصارهایی اند که فکر ما را زندانی خود کرده اند،تنها راه رهایی از آن، پرواز دادن اندیشه است بدون هیچ واهمه ای ... Adblock test (Why?)

برچسب‌های مرتبط

به کجا باید رفت | به کجا باید رفت بعد از آن خاطره ها | به سفر باید رفت | به كجا بايد رفت | ناامید از در رحمت به کجا باید رفت | گاهگاهی که دلم میگیرد میگویم به کجا باید رفت | شعر به کجا باید رفت | برای طلاق به کجا باید رفت | دل که تنگ است به کجا باید رفت | بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟