کسی جز من در این خلوتگاه من نیست
و من پژواک این راز سر به مهرم،
گلها و خورشید و آدمها همه در رویای من جاریست،
من بمانند بوی تند قهوه در روز آدینه تو را از دور می خوانم
برای نفس هایت که میدانم روزی همسفر با بادصبا بود و روزی تنگ،
من امید و شادی و اندوه بی پایانم، در این کوتاه عمری که دارم،
من کسی نیستم شاید تبلور یک رویا،
یا که توهم یک ذهن بیمار ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی