
زندگی به هیچ دردی نمی خوردچون نه اولش معلوم است و نه آخرش،خودش هم سرشار از درد و رنج و ناکامی و سختی استدر بهترین حالتش گاهی شادی و لذت دارد ولی آنهم ارزش این همه رنج کشیدن را ندارد،بدنیا می آئیم و سپس داستانمان را می نویسندانگار که برای مهمان ناخوانده تصمیم می گیرند ... بخوانید...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
کفشهایی نو در انتظار گام هایی برای رفتنیا کلاهی که چشم براه مردی آرام و با وقار،در گوشه ای ایستاده استو خاطرات سوخته ای که دل را بمانند آجری کهنهدر دیوار می فشارند، همه گویای یک حقیقتندکه زندگی در گذر است ... بخوانید...
ادامه مطلب
در پشت ابرهای سیـــاهنه آفتابی بود نه مهتابیاما چشمـان بی قرار ماهمچنان در انتظار بــــود ......
ادامه مطلب
عمر کوتاه و شبها تیره و طولانیماه تو خالی و آدمها همه پوشالیپناه من از زندگی، شده خوابهای پر از کابوسلحظه ها تیری است که خطا میروداندیشه نسیمی است که بر تن آدم تب دار می وزدعشق سرگرمیکودکانه در دست بزرگان استزندگی موهبتی است بر رندانجاهلان زجه زنان امید را نشخوار میکنندزندگی در کالبد فقرا یخ بسته استآنانکه سری به تن دارند کامشان رواستخدایا نکند بره ای نیآمده اسیر گرگ گردداین هم دعای مادرهاستو گرگی که خود مادر است چه کند ......
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که انسانها با درک مشترک خودپای بر روی ترسها و نیازهایشان خواهند گذاشت و آنبهشت جاوید را در زمین محقق خواهند ساخت و آن روزی استکه اخلاق در جامعۀ بشری بی هیچ واهمه و چشم داشتی ازآینده یا از کسی نهادینه خواهد شد و بدین ترتیب آرزوی بشربرای رسیدن به کمال، جامۀ عمل خواهد پوشید ......
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
گنجشکهای روی درخت را هزار بار شمرده ام به یاد درس حساب مدرسه ......
ادامه مطلب
در 24 مرداد 1396 ساعت 9:30 دقیقه سه شنبه شبپدرم دار فانی را ودا گفت و بعد از 85 سال عمر با عزت چشم از جهان فرو بست او رفت و خیلی آرام نقطۀ پایانی بر تمامی خستگی ها و بی قراری هایش گذاشت پدرم مرگ را بمانند یک خواب شیرین و ناز در آغوش کشید و آسوده گشت اما دیدن آن لحظه ها برای من یعنی تنها پسرش و نیز بر همۀ بازماندگان بسیار دردناک و جان فرسا بود و بعداز مرگش تحمل جای خالی و مرور خاطراتش جانسوزتر...
ادامه مطلب
شب در سکوت زمستان وول می خورددانه های درشت برف رقص رقصان بر زمین می نشست باد ملایمی هر از چندگاه شاخه های خشکیده را تکان می داد مرغ و خروسها در گوشۀ لانه به گرمای هم چرت می زدند شبگرد زمستان، گربه های رهگذر را میگویم گاه گاهی از روی دیوارهای پوشیده از برف آهسته می گذشتند و جای پای شان ساعت ها در ...
ادامه مطلب
نفس هایت را بشمار تا بدانیهمگان به هوای تازه محتاجند چشمایت را سوی آفتاب ببـــر تا بدانی که خورشید بر همــه لبخند میزند، یعنی جهـــــــــان مال همگان اســــــــــــــــــــت ... ...
ادامه مطلب
دلم تنگ است مثل قناری در کنج قفس در غروب بی کسی و بی فردایی نفسهایم مثل خرگوش ترسو، کوتاه و تند است من اسیر بودنم، در اضطراب رفتن زمین را چنگ میزنم من پرستوی عاشقم،مست و غریب تک درخت صحرای بی رهگذر، مامن و پناه من است آمدنم برای ماندن بود، ماندنم برای رفتن شد من از رفتن می هراسم، رفتن فقط پرواز نیست مقصــــــــــــــــــــــــــدی باید مقصد من گم شده در فرداهای نامعلوم، راه را نمی شناسم،شوق رفتن ندارم لاکن باید رفت، من از اسباب سفر دو پای لنگ دارم و گاهی دلی پر از شوق اما نمی دانم چگونه باید رفت، کجا باید رفت ... ...
ادامه مطلب
در آرامش مهتاب وقتـــی قاصدکـی از روی دیوار بسوی تو ســر میخورد لابد خبری دارد، خبر از تنهائی گلها خبر از کوچ پرستوها یا که خبر از مردن ماهی دور از چشمان غم آلود نگاهــــی ... ...
ادامه مطلب
شکم هایگرسنه فلسفه نمیداند آفتاب بر چهرۀ عبوس کارگران لبخند نمیزند تاریکی از نگاه کسی که میگریزد ترسناک نیست هیچ دیواری برای جویندگان نان بلندتر از دیوار شرمساری نیست پاگنده ها را خیالی نیست از اینکه پا بر سر که میگذارند درخت سنجد چون قانع است آب به تقلا مینوشد و آب در پای نیلوفران شبزنده داربه تمنا جاری است زمین بی وقفه میچرخد و تنها قربانی این گردش تا ابد عدالت خواهد بود چیزی که انسان با اخلاق هرگز نخواهد پذیرفت ... ...
ادامه مطلب
به نگاهم اعتباری نیست احساسم خط خطی ست خوابهایم همه آشفته و ناتمام است دفتر خاطراتم پاره و پوسیده است نوشته هایش همهدلگیر و پر بهانه مثل دفتر عشق تو مثل غروب دریای غم مثل ... در سایۀ درخت کهنسال سوخته از خشم آذرخش من مشقهای نا تمام خود رابی نهیب معلم دلسوز و بد اخلاق به پایان میبرم اما در حسرت خودکار قرمز رنگآموزگار قلبم از تپش وا میماند وچشمانم در آرزوی آن روزهای سخت اما شیرین مثل خیابانهای خیس بهار تر میشود ... ...
ادامه مطلب