
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گوشه ای از آسمان در حصار برکۀ شب اسیر بودو من به امید فردا، دور ستاره های پر نور خط می کشیدم ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی دیر زمانی است که با کفش هایم به گفتگو ننشسته امگل ها را از نزدیک به خلوت خود نخوانده امزندگی مور را به دقت دنبال نکرده امای کاش زندگی ابدی بود و تازگی جاودانولی چه کنم که نیست و زندگی همین یک دم استگاهی به رنج و گاهی به شادیو ما همچنان اسیر و گرفتار آن ... نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:26 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
سخت است میان واژه ها افتادن و حرف دل گفتنکلمه ها از من گریزانند، شاید زبانم قاصر استیا که دل نمی تواند آنچه می خواهد بگوید،جمله هایم به مانند پرتوهای غروب در کوچۀ بن بستبه دام افتاده اند، و شب لاجرم می رسد و منهمچنان به سپیده دم امیدوارم ... بخوانید...
ادامه مطلب
کفشهایی نو در انتظار گام هایی برای رفتنیا کلاهی که چشم براه مردی آرام و با وقار،در گوشه ای ایستاده استو خاطرات سوخته ای که دل را بمانند آجری کهنهدر دیوار می فشارند، همه گویای یک حقیقتندکه زندگی در گذر است ... بخوانید...
ادامه مطلب
کودکی را تصور بکنید که وارد بازار بزرگ اسباب بازی ها میشوداین بازار چنان بزرگ و اسباب بازی ها چنان متنوع هستند کهاین کودک اگر تا آخر عمر بخواهد می تواند هر لحظه یک اسباب بازی تازهو جذابی داشته باشد، این همان داستان زندگی ما انسان ها است ... بخوانید...
ادامه مطلب
عمر کوتاه و شبها تیره و طولانیماه تو خالی و آدمها همه پوشالیپناه من از زندگی، شده خوابهای پر از کابوسلحظه ها تیری است که خطا میروداندیشه نسیمی است که بر تن آدم تب دار می وزدعشق سرگرمیکودکانه در دست بزرگان استزندگی موهبتی است بر رندانجاهلان زجه زنان امید را نشخوار میکنندزندگی در کالبد فقرا یخ بسته استآنانکه سری به تن دارند کامشان رواستخدایا نکند بره ای نیآمده اسیر گرگ گردداین هم دعای مادرهاستو گرگی که خود مادر است چه کند ......
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که انسانها با درک مشترک خودپای بر روی ترسها و نیازهایشان خواهند گذاشت و آنبهشت جاوید را در زمین محقق خواهند ساخت و آن روزی استکه اخلاق در جامعۀ بشری بی هیچ واهمه و چشم داشتی ازآینده یا از کسی نهادینه خواهد شد و بدین ترتیب آرزوی بشربرای رسیدن به کمال، جامۀ عمل خواهد پوشید ......
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
گنجشکهای روی درخت را هزار بار شمرده ام به یاد درس حساب مدرسه ......
ادامه مطلب
دلم تنگ است مثل قناری در کنج قفس در غروب بی کسی و بی فردایی نفسهایم مثل خرگوش ترسو، کوتاه و تند است من اسیر بودنم، در اضطراب رفتن زمین را چنگ میزنم من پرستوی عاشقم،مست و غریب تک درخت صحرای بی رهگذر، مامن و پناه من است آمدنم برای ماندن بود، ماندنم برای رفتن شد من از رفتن می هراسم، رفتن فقط پرواز نیست مقصــــــــــــــــــــــــــدی باید مقصد من گم شده در فرداهای نامعلوم، راه را نمی شناسم،شوق رفتن ندارم لاکن باید رفت، من از اسباب سفر دو پای لنگ دارم و گاهی دلی پر از شوق اما نمی دانم چگونه باید رفت، کجا باید رفت ... ...
ادامه مطلب
به نگاهم اعتباری نیست احساسم خط خطی ست خوابهایم همه آشفته و ناتمام است دفتر خاطراتم پاره و پوسیده است نوشته هایش همهدلگیر و پر بهانه مثل دفتر عشق تو مثل غروب دریای غم مثل ... در سایۀ درخت کهنسال سوخته از خشم آذرخش من مشقهای نا تمام خود رابی نهیب معلم دلسوز و بد اخلاق به پایان میبرم اما در حسرت خودکار قرمز رنگآموزگار قلبم از تپش وا میماند وچشمانم در آرزوی آن روزهای سخت اما شیرین مثل خیابانهای خیس بهار تر میشود ... ...
ادامه مطلب