
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی گوشه ای از آسمان در حصار برکۀ شب اسیر بودو من به امید فردا، دور ستاره های پر نور خط می کشیدم ... نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی دیر زمانی است که با کفش هایم به گفتگو ننشسته امگل ها را از نزدیک به خلوت خود نخوانده امزندگی مور را به دقت دنبال نکرده امای کاش زندگی ابدی بود و تازگی جاودانولی چه کنم که نیست و زندگی همین یک دم استگاهی به رنج و گاهی به شادیو ما همچنان اسیر و گرفتار آن ... نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:26 توسط علی شهلوی ( تنهــــــــــا ) | ...
ادامه مطلب
تو روئیدی و من زاده شدمهر دو آمدیم اما نه بخواست خود،شاید بخواست دیگرانیکی گل می خواست و تو آمدیدیگری وارثی، و من آمدمنه کسی تو را می خواستو نه کسی به انتظار من نشسته بودیکی گل می خواست و دیگری وارث،ما آمدیم و نام و نشان گرفتیم و عزیز گشتیمو روزی خواهیم رفت و دیگران خواهند آمداما نه بخواست خود، بلکه باز، بخواست دیگران ... بخوانید...
ادامه مطلب
زندگی یعنی ساختن راهی در میان کوه ها تا بآسانی از آنجا گذشت، و من هیچگاه معنا و لذت نهفته در این کار را درک نکردم ......
ادامه مطلب
کفشهایی نو در انتظار گام هایی برای رفتنیا کلاهی که چشم براه مردی آرام و با وقار،در گوشه ای ایستاده استو خاطرات سوخته ای که دل را بمانند آجری کهنهدر دیوار می فشارند، همه گویای یک حقیقتندکه زندگی در گذر است ... بخوانید...
ادامه مطلب
کودکی را تصور بکنید که وارد بازار بزرگ اسباب بازی ها میشوداین بازار چنان بزرگ و اسباب بازی ها چنان متنوع هستند کهاین کودک اگر تا آخر عمر بخواهد می تواند هر لحظه یک اسباب بازی تازهو جذابی داشته باشد، این همان داستان زندگی ما انسان ها است ... بخوانید...
ادامه مطلب
بازوان خسته، ذهن بیمار، زبان کوتاه وچشمان نا امید چگونه میتوانند از ستاره هابرای دخترکان گلی بسازند یااشکی از چشمان سرخ برگیرند،آنکه مرا بر این جهان آورد خود ندانستاز برای چه نفس می کشد وقصه تا انتها اینگونه بوده است ......
ادامه مطلب
عمر کوتاه و شبها تیره و طولانیماه تو خالی و آدمها همه پوشالیپناه من از زندگی، شده خوابهای پر از کابوسلحظه ها تیری است که خطا میروداندیشه نسیمی است که بر تن آدم تب دار می وزدعشق سرگرمیکودکانه در دست بزرگان استزندگی موهبتی است بر رندانجاهلان زجه زنان امید را نشخوار میکنندزندگی در کالبد فقرا یخ بسته استآنانکه سری به تن دارند کامشان رواستخدایا نکند بره ای نیآمده اسیر گرگ گردداین هم دعای مادرهاستو گرگی که خود مادر است چه کند ......
ادامه مطلب
نه زندگی کردیم نه توانستیم کسانی راکه زندگی می کنند یک دل سیر تماشا کنیم، همانند ماهی به تنگی عادتمان دادند و به ما آموختند که زندگی با مرگ میسر می شود ای لعنت بر این زندگی ... ...
ادامه مطلب
بسیار تلخ است اینکه بدانی هستی و روزی نخواهی بود و بــودنت با رنج همراه باشد و نبودنت با یاس، و همۀ این وبلاگ بازی کلمه ها نامش باشد وبلاگ زندگی کلمه ... ...
ادامه مطلب
به باد بگوئید از باغ بی برگ چنان بگـذر که سکوت غریبانه اش تـــــرک بر ندارد، شاید که باران بخواهد وبلاگ جماعت کلمه وبلاگ خفته کلمه را بیآزمــــــــــاید ... ...
ادامه مطلب
ریشه در خون و سر در آسمان دستها برسینه و نگاهها سرد مردمان همه خاموش و خمود کفترها بی حوصله و رنجور چراها بی پاسخ زبانها کوتاه همه دربدر و آوارۀ نان جمعی در حسرت شعور هرکسی تاج ادعایی دارد مرگ مقدس است نه برای همه گورستان آرامگاه فقیران است دنیا آرام جان اغنیا و رندان مردم بمانند طبل، بزرگ و تو خالی اند آنانکه میدانند اسب طرب می تازند و آنانکه نمی دانند دل در گرو رویا دارند ... ...
ادامه مطلب
شکم هایگرسنه فلسفه نمیداند آفتاب بر چهرۀ عبوس کارگران لبخند نمیزند تاریکی از نگاه کسی که میگریزد ترسناک نیست هیچ دیواری برای جویندگان نان بلندتر از دیوار شرمساری نیست پاگنده ها را خیالی نیست از اینکه پا بر سر که میگذارند درخت سنجد چون قانع است آب به تقلا مینوشد و آب در پای نیلوفران شبزنده داربه تمنا جاری است زمین بی وقفه میچرخد و تنها قربانی این گردش تا ابد عدالت خواهد بود چیزی که انسان با اخلاق هرگز نخواهد پذیرفت ... ...
ادامه مطلب
من به شب نمی اندیشیدم من به خورشید امیدوار بودم من با نسیم می رقصیدم من هرگز سکون را دوست نداشتم من پسری شاداب بودم درمیان برفها با گنجشکها بازی می کردم به یکباره شکستم مثل یک درخت تنومند زیر برف تو مرا شکستی نه تو بلکه چشمان خیال انگیز تو ... ...
ادامه مطلب