
در ...
ادامه مطلب
شب در سکوت زمستان وول می خورددانه های درشت برف رقص رقصان بر زمین می نشست باد ملایمی هر از چندگاه شاخه های خشکیده را تکان می داد مرغ و خروسها در گوشۀ لانه به گرمای هم چرت می زدند شبگرد زمستان، گربه های رهگذر را میگویم گاه گاهی از روی دیوارهای پوشیده از برف آهسته می گذشتند و جای پای شان ساعت ها در ...
ادامه مطلب
کسی بفکر آئینه ها نیست رخسار خاکی و دلها مکدر و آسمان برنگ دود آئینه ها خفته در زنگار تاریخ کسی بفکر آئینه ها نیست ما میرویم و خوب و بد میماند تا ابد، در ستیز بی معنا زندگی خاطره میشود، از من و تو جز عکس کهنه ای در قاب شکسته نمی ماند دستی اگر بر سری کشیده شود، شاید، ولی باز کسی بفکر آئینه ها نیست ... ...
ادامه مطلب