
شب های گرم و روزهای سرد،شهری مه آلود و مردمانی منگ،نفس هایی که هر روز تنگ تر و تنگ تر می شوددرختانی غرق در دود و تاریکی، و زندگی های رو به پایان،سکوتی گم شده در هیاهوی بی هدفو مرگی که با نفس های بی رمق،رنگ زندگی به خود می گیرد ... بخوانید...
ادامه مطلب
یک جرعه آب، تکه ای نانیک ذره دلخوشی و یک دنیا دردیا که همه نعمت و شادی و گاهی غمو نقطۀ پایان، آنجاکه همه بالاخره به آن میرسندایستگاهی که ازبودنت پشیمان میشوی وعطای دنیا را به لقایش می بخشی و از خود می پرسیکه چه شود، و می میری و هیچی هم نمیشود به همین راحتی ......
ادامه مطلب
همچو خاشاک دنبال باد دویدن تا کیاسیر گرداب کوچه پس کوچه بودن تا کیمن نسیم شبانگاهبودم که بر تن گلها می وزیدبا من جفا کرد روزگاران، که چنین خوار بر ویرانه میگذرم ......
ادامه مطلب
اگر خوب بود و بد، بگذشت کم بود و بیش، بگذشت تلخ بود و شیرین، بگذشت از فنا آمدم و در بهت زیستم ندانستم چه بودم یا که هستم قصه فرجام آمد و شب خاطره بگذشت ... ...
ادامه مطلب
امروز که گذشت، فردا نیز بگذرد تقویم را ورق میزنم، نفسها رامیشمارم تا به پایان رسد عمر و آیندۀگم شده در پشت کوههای مه گرفته همچنان راز آلود و دست نخورده برای آیندگان بماند ... ...
ادامه مطلب
به نگاهم اعتباری نیست احساسم خط خطی ست خوابهایم همه آشفته و ناتمام است دفتر خاطراتم پاره و پوسیده است نوشته هایش همهدلگیر و پر بهانه مثل دفتر عشق تو مثل غروب دریای غم مثل ... در سایۀ درخت کهنسال سوخته از خشم آذرخش من مشقهای نا تمام خود رابی نهیب معلم دلسوز و بد اخلاق به پایان میبرم اما در حسرت خودکار قرمز رنگآموزگار قلبم از تپش وا میماند وچشمانم در آرزوی آن روزهای سخت اما شیرین مثل خیابانهای خیس بهار تر میشود ... ...
ادامه مطلب