
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم بهخواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ......
ادامه مطلب
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرم در اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرم سیاهی را در نگاه غمبار خود می بینم به چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش، مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است، تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم به خواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ......
ادامه مطلب
ادبی ، فلسفی ، اجتماعی خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارمغروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم بهخواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین'>برترین برترین ها می شوم ... ...
ادامه مطلب
باورهای خام و چالش ندیده بمانند پرچین های سبزی هستندکه اندیشۀ ما را احاطه کرده اند و چون سبزند دلربا و آرامش بخشنداما به واقع آنها حصارهایی اند که فکر ما را زندانی خود کرده اند،تنها راه رهایی از آن، پرواز دادن اندیشه است بدون هیچ واهمه ای ... بخوانید...
ادامه مطلب
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
بعضی از آدمها مثل سطل آشغال نو می مانند هرچه هم ظاهرشان زیبا و پر نقش و نگار باشد بالاخره تویشان پر از زباله است ......
ادامه مطلب
شب های گرم و روزهای سرد،شهری مه آلود و مردمانی منگ،نفس هایی که هر روز تنگ تر و تنگ تر می شوددرختانی غرق در دود و تاریکی، و زندگی های رو به پایان،سکوتی گم شده در هیاهوی بی هدفو مرگی که با نفس های بی رمق،رنگ زندگی به خود می گیرد ... بخوانید...
ادامه مطلب
در پشت ابرهای سیـــاهنه آفتابی بود نه مهتابیاما چشمـان بی قرار ماهمچنان در انتظار بــــود ......
ادامه مطلب
پرنده های دست آموزبا اینکه آزادند احساس آزادی نمی کنندچون اسیر ترسها و اندیشه های خود هستند ......
ادامه مطلب
در خیالم جوجه های رنگی ام را می شمارمشاید که بی قراریـــــــــم، به قرار کودکی امپیوند خــــــــــــــــورد ......
ادامه مطلب
یک نهال ظریف یاسمن کنار آلبالوی جوان انیس و غمخوار شبهای بی ستاره یار دیرین این خانۀ فرسوده، یادآور گذشته های دور و شیرین مامن پرنده های تنها کاشتم تا آرام دردهای این دل خسته و درمانده باشد ... ...
ادامه مطلب
وبلاگ لحظه کلمه وبلاگ هایم کلمه را ورق بـــــــزن دلتنگــــــــی آزارم میدهـد ... ...
ادامه مطلب
این روزها تنگ غروب که میشود آفتاب بی رمق پائیز میهمان کوچه میگردد پریشان بر شاخه های زرد می نشیند و نوید بهار میدهد ......
ادامه مطلب
نشان تورا میپرسم از کوچه های بی نشانآنجا که منزلگاه باد های سرد است آنجا که بهار در باغچه هایش احساس غربت میکند خاک سرد وبی روحش کم از خاک گورستان نیست من در پی قاصدک نوروز اینجا آمدم ای کاش می پرسیدم از کفشهایم آیا کسی در انتظار من چشم بدر مانده باشد بس که در راه ماندیم مقصد یادمان رفت عمری سفر کردیم و مسافر بودیم در عشق وطن جلای وطن گشتیم افتخار کردیم که سربازیم و در بازی شطرنج ماهم کاره ای هستیم ... ...
ادامه مطلب
این شبها وقتی باد قطره های باران را با خود به شیشه میزند همۀ خاطره ها در تیک تاک ساعت قدیمی زنده میشود ... ...
ادامه مطلب
اشتباهات خود را توجیه مکن و خودت را هم زیاد ملامت مکنعاقلانه فکر کن و دیوانه وار زندگی نما به کینه هایت احترام بگذار ولی از روی کینه عمل نکن لازم نیست همه را دوست بداری کافی است دوستانه عمل کنی گاهی اوقات با خودت درددل کن و بر خودت مثل یک دوست دلسوزی نما به حرف دیگران گوش بسپار ولی آنگونه که صلاح ...
ادامه مطلب
سنگی که از آسمان بسوی زمین میآیدبرایش چه فرقی داردکه انسان باشی یا دایناسور و ما که کاری از دستمانبرنمی آید چه تفاوت داریم با دایناسورها، ضعیف همیشه ضعیف است و محکوم فنا خواه موجود غول پیکری چون دایناسور باشد یا دانشمند نحیفی چون انسان وقتی جرم لاشعوری مثل یک شهاب میتواند موجود باشعوری چون انسان را براحتی از گیتی حذف نماید این شعور و علم و دانش به چه کار میآید آیا این اسارت شعور در حصار ماده نیست ... ...
ادامه مطلب
ماه در میان قاب شب اسیر است و من در میان واژه ها، هر چه میآموزم حصارم تنگ تر میشود، گویی اندیشه و جان، نسبت عکس دارند هرچه آن فربه تر این یکی نحیف تر میشود برای دلخوشی کنار تختم روی دیوار درخت پرتقال کشیده ام روی دیوار روبرو شعر بهار را برنگ ارغوان نوشته ام ماه را کنار ستاره ها آزاد کشیده ام نمیدانم چرا باز پشت پنجره گلها به سیاهی میزند ... ...
ادامه مطلب