
خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بودشادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کردگل ها را بوئید، پائیز را گریست،زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
اگر خوب بود و بد، بگذشت کم بود و بیش، بگذشت تلخ بود و شیرین، بگذشت از فنا آمدم و در بهت زیستم ندانستم چه بودم یا که هستم قصه فرجام آمد و شب خاطره بگذشت ... ...
ادامه مطلب
امروز که گذشت، فردا نیز بگذرد تقویم را ورق میزنم، نفسها رامیشمارم تا به پایان رسد عمر و آیندۀگم شده در پشت کوههای مه گرفته همچنان راز آلود و دست نخورده برای آیندگان بماند ... ...
ادامه مطلب