خاک یخ زده را دستان کرخ شده از سرما چگونه می کاود
نسیم با چه رویی از دیار مغموم شما میگذرد
آنجا که نژند اندیشه ها مشام آزادگان را می آزارد
کاش پشه را زبانی بود و عجز آدمی را به رخ می کشید
یا که چهارپایان را شعوری بود و کتاب قانونی می نوشتند
من از خلسۀ نیمروز تن های فرسوده
به پستوی نمور افکار گندیده پناه نمی برم
من به آفتاب اندک آسمان ابری امید دارم ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی