خرید بک لینک

کر بودم و کور بودم و لال ولی نمی دانستم

آب را می شناختم به اندازۀ نوشیدن

هوا را در حد تنفس،

زندگی جز خوردن و خوابیدن و بوئیدن گلها

و شکری که باید میکردم معنای دیگری نداشت

من آب را در حوض دیده بودم خبر از دریا و اقیانوس نداشتم

بابا هنرش نان دادن بود ولاغیر، مادرم گریه و دعا

در این قصۀ سادۀ زندگی که با جهل رنگین شده بود آسوده بودم

شبها پراز خاطره بود و روزها پراز سرگرمی

داستان از آنجا شروع شد که من رشد کردم آن هم در خفا ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 2:33

صفحه بندی