کر بودم و کور بودم و لال ولی نمی دانستم
آب را می شناختم به اندازۀ نوشیدن
هوا را در حد تنفس،
زندگی جز خوردن و خوابیدن و بوئیدن گلها
و شکری که باید میکردم معنای دیگری نداشت
من آب را در حوض دیده بودم خبر از دریا و اقیانوس نداشتم
بابا هنرش نان دادن بود ولاغیر، مادرم گریه و دعا
در این قصۀ سادۀ زندگی که با جهل رنگین شده بود آسوده بودم
شبها پراز خاطره بود و روزها پراز سرگرمی
داستان از آنجا شروع شد که من رشد کردم آن هم در خفا ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی