موج می زند در نگاه مردم شهر، غریبی و اندوه و غم
گویی پر کشیده اند، همه پرندگان این دیار
انگار زمستان سرد در غیاب برف، همه را به صلابه بسته است
دل مردمان به هیچ حدیثی گرم نمیشود
رهگذری که از این کوی بگذرد، در کوله بارش دنبال خاطره می گردند
خنده های کنار جوی آب را، از دفتر مشق کودکانه می جویند
بوی نان تازه را، از دست بابای سحرخیز می بویند
به امید فردای دلفریبی که در آنند، پاره کردند همه رشته ها را
از ورای شیشۀ پائیز هرگز نگاهی به گلها نکردند
در افسوس رفتن روزها، همچنان به انتظار نشسته اند
مردم این دیار، کی در اندیشۀ فردا بوده اند ...
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی