خرید بک لینک

آتشی بپا شد و سوخت همه خشک و تر این گلشن

گلهای تازه رسته لگدمال شدند، درختان پر شکوفه سوختند

گویی پائیز است ...

باد بهار سوار بر غم تاراج سیلی نواخت در گوش نسترنها بجای نوازش

آسمان بغض کرده می بارید اما نه با ترنم پرطرب چکاوکها

بلکه با نغمۀ دلگیر ناودان ها، آن هم در اندوه خزان زود هنگام

نه در بدرقۀ عطر شکوفه ها ...

تو عمارت خود را بر خرابه های سوخته بنا نهاده ای

من در خاک سیاه این زمین خاطره دارم

من به مشتی قاصدک در شب مهتابی دل خوشم،

تو از تخم قناری های سوخته پر هم نمی گذری

مرا آوای باران در شب حزن انگیز حادثه آرام می کند

تو برخون آلاله های دشت مصیبت تشنه ای ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 18:18

صفحه بندی