
رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما راکودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش راپدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش راو من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فرداگاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،و روزگار می گذردو ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های لبریز فردا،ابرها را دوست داریم هرچند سیاه و تاریک فقط بخاطر باران وشمردن اولین قطره هایش بر روی شیشه،با رنج بیگانه ایم و با مرگ غریبهبر بال فرشته ها می خوابیم و با پرتو خورشید چشم می گشائیم،چه زود می گذرد ایام خوش و دوران سرخوشی،و می ماند همۀ آن روزهای شیرین در خاطر دفتری که در گوشه ایبخاک افتاده است ... بخوانید...
ادامه مطلب
در پشت ابرهای سیـــاهنه آفتابی بود نه مهتابیاما چشمـان بی قرار ماهمچنان در انتظار بــــود ......
ادامه مطلب
ابر وبلاگ سیاه کلمه بسی تقلا کرد که بر احوال زمین سوخته بگرید، نشد که نشد ... ...
ادامه مطلب